خب امروز کمی گرمتر بود و آدم برفی ما داشت رو به زوال می رفت ولی خب الان که شب شده فکر میکنم دارد زندگی می کند و حالش را می برد...کاش ما هم مثل آدم برفی از زندگی لذت می بردیم ... اما نه ...آدم برفی بدبخت طاقت خورشید ندارد... ما هم در تابستان طاقت خورشید نداریم... اصلا آدم برفی بر عکس همه است... ما گرما دوست داریم در زمستان اما او بدش می آید...خب چه کنیم ! یادم میاید زمانی که بچه بودم یکسال برف نیامد فقط یکبار برف خیلی کمی آمد که من از همان برف آدم برفی خیلی کوچکی(حدودا ۲۵سانتی متر)ساختم و بعد هم برای اینکه نابود نشود در انباری یخچالی بود...آنرا در یخچال گذاشتم که حالش را ببرد و حالها هم کرده احتمالا ! تا بعد از عید زنده بود ! کدام آدم برفی را دیدی که این همه عمر کند؟ نه ! بی خود قطب شمال را نگو ! یاد سگ و خرس قطبی و انسان های قطب پیما افتادم ! بیکارند ها ! این همه راه هلک هلک بروی تا قطب که بگویی من کارم درست ؟ خب کاری دیگر بکن که لا اقل برای بشر مفید باشد ! آخر یکی نیست به من بگوید تو خودت برای بشر !! چه کردی که متوقعی بشر برای تو این کار را بکند؟ بچه که بودم(دبیرستان) همیشه فکر می کردم که بروم دانشگاه درس بخوانم که به مملکت خدمت کنم ! چه احمقانه ! الان میفهمم که آمده ام دانشگاه درس بخوانم مدرک بگیرم مواظب باشم که باز مشروط نشوم .. بعد هم بروم پی زندگی و زن و بچه... آخر که چی این همه درس؟ پیش دانشگاهی که بودم یکدفعه تصادف کردم و رفتم زیر ماشین اما چیزی نشد...فقط داشتم می مردم که یکی تنفس مصنوعی داد و من را نجات ... ! من هم از آن به بعد درس خواندن را ول کردم که آخر خب چه فایده... این همه درس بخوانم آخرش که باید بمیرم !! یکماه کامل درس نخواندم باور می فرمایید !؟ البته بچه که بودم... نه ولش کن...مشکل دارد !
آره خلاصه این است زندگی...آخرش ما هم مثل آدم برفی رو به زوالیم.