تبليغاتX
پریشانگویی ها

پریشانگویی ها

خب امروز کمی گرمتر بود و آدم برفی ما داشت رو به زوال می رفت ولی خب الان که شب شده فکر میکنم دارد زندگی می کند و حالش را می برد...کاش ما هم مثل آدم برفی از زندگی لذت می بردیم ... اما نه ...آدم برفی بدبخت طاقت خورشید ندارد... ما هم در تابستان طاقت خورشید نداریم... اصلا آدم برفی بر عکس همه است... ما گرما دوست داریم در زمستان اما او بدش می آید...خب چه کنیم ! یادم میاید زمانی که بچه بودم یکسال برف  نیامد فقط یکبار برف خیلی کمی آمد که من از همان برف آدم برفی خیلی کوچکی(حدودا ۲۵سانتی متر)ساختم و بعد هم برای اینکه نابود نشود در انباری یخچالی بود...آنرا در یخچال گذاشتم که حالش را ببرد و حالها هم کرده احتمالا ! تا بعد از عید زنده بود ! کدام آدم برفی را دیدی که این همه عمر کند؟ نه ! بی خود قطب شمال را نگو ! یاد سگ و خرس قطبی و انسان های قطب پیما افتادم ! بیکارند ها ! این همه راه هلک هلک بروی تا قطب که بگویی من کارم درست ؟ خب کاری دیگر بکن که لا اقل برای بشر مفید باشد ! آخر یکی نیست به من بگوید تو خودت برای بشر !! چه کردی که متوقعی بشر برای تو این کار را بکند؟ بچه که بودم(دبیرستان) همیشه فکر می کردم که بروم دانشگاه درس بخوانم که به مملکت خدمت کنم ! چه احمقانه ! الان میفهمم که آمده ام دانشگاه درس بخوانم مدرک بگیرم مواظب باشم که باز مشروط نشوم .. بعد هم بروم پی زندگی و زن و بچه... آخر که چی  این همه درس؟  پیش دانشگاهی که بودم یکدفعه تصادف کردم و رفتم زیر ماشین اما چیزی نشد...فقط داشتم می مردم که یکی تنفس مصنوعی داد و من را نجات ... ! من هم از آن به بعد درس خواندن را ول کردم که آخر خب چه فایده...  این همه درس بخوانم آخرش که باید بمیرم !! یکماه کامل درس نخواندم باور می فرمایید !؟ البته بچه  که بودم... نه ولش کن...مشکل دارد !

آره خلاصه این است زندگی...آخرش ما هم مثل آدم برفی رو به زوالیم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:54  توسط پریشان گو  | 

عجب برفی است لامذهب ! یک آدم برفی ساختم ! کلی با خودم فکر کردم که آخر این آدم برفی های گرد را چطور درست میکنند ! مال ما که همش  لاغر و نحیف از آب در می آید(از برف در می آید!).امروز دیگر از گنجشک ها خیری نیست... البته بود ولی الان نیست.نشسته ام و فکر می کنم.مطلبی به ذهنم نمی رسد.حوصله ام سر رفته !خل شدم !؟ شاید. شما هم جای من بودید خل می شدید !!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط پریشان گو  | 

 مفهوم پریشانگویی را گفتم. من اصولا ذهنم  تمرکز ندارد و از این شاخه به این شاخه می پرد و در حین پریدن، مهملات به هم می بافد. حالا این مشکل از کجا پیدا شده خدا می داند. خدا همه چیز می داند.شیوه کار به این ترتیب است که من بدون اینکه بدانم چه می خواهم بنویسم پشت کی برد می نشینم و هرچه به ذهنم می آید می نویسم. بی هیچ پیش زمینه قبلی... الان صدای گنجشک ها توی حیاط ما معرکه گرفته اند. نمی دانم چه می گویند. فکر می کنید چه می گویند؟ کاش زبان شان را می فهمیدم اما اگر می فهمیدم شاید مثل داستان موسی و آن مرد می شد که از آن حضرت طلب یادگیری زبان حیوانات را کرده بود. یا نا خودآگاه مرا به داستان مرد شکارچی انداخت که گنجشکی شکار کرد و گنجشک به او گفت مرا آزاد کن تا سه چیز به تو یاد بدهم. افسوس گذشته را مخور و ... یا به قول معین مخور غم گذشته ! گذشته ها گذشته... بله خلاصه عمر ما میرود  آب آینه عمر گذران است.  حالا می خواهید بگویید که اصل آن عمر نبوده و عشق بوده... خب من اینجور دوست دارم. عشق است ! 

خلاصه میگفتم ذهنم تمرکز ندارد !  با دوستانم صحبت میکنم ،او از شرق می گوید و من در حالیکه با ژستی متفکرانه مثلا به حرف هایش گوش میدهم نا گهان از غرب می پرسم. خب تمرکز نیست و ذهن می پرد. بالا پایین. نمی دانم چگونه تمرکز کنم. اصولا مثلا رانندگی نیاز به تمرکز ندارد... موسیقی گوش کردن  حین رانندگی خیلی می چسبد... حتی حین راه رفتن... حتی ... اصلا همیشه می چسبد. مثل چسب است لاکردار اما نه چسب دو قلو و رازی و این ها...

هنوز گنجشک ها دارند معرکه میگرند... شاید رییس جمهورشان آمده... نکند زنجیر پاره کنی است؟ خوشحالند خب این چند روز هوا خیلی خوب شده. خدا کند همینجور بماند خسته شدیم از این سرمای لعنتی. راه رفتن در برف خیلی کیف دارد اما برفی که کسی روی آن راه نرفته باشد.برف دست نخورده. اما دیگر خسته کننده شده این سرما. بعضی ها گاز ندارند،چه وضعیتی. این جا هم همیشه سرد بود آخر اتاق من پنجره ای رو به حیاط دارد و کامپیوترم نزدیک آن است.. کامپیوتذر نه رایانه. راستی این رایانه را چه کسی اختراع کرده؟ منظورم خور رایانه نیست ! مخترعش را خدا خیر دهاد منظورم آنی است که معادل کرد رایانه و کامپیوتر را. فرهنگستان را نمی گویم با خود شخص کار دارم.

ولی رایانه و یارانه چقدر نزدیکند.

گفتم رایانه یاد شیر رایانه نه یارانه ای افتادم. خب کم هم گیر می آید لاکردار ! برادرم با ماشین در برف گیر کرده...

خب آمدم ... رفتم و هل دادم ماشین را. دستم درد گرفت. یک نفره هل دادم اون لعنتی را . نه زورم زیاد نیست. آخیش.

هنوز هم گنجشک ها می خوانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط پریشان گو  | 

خب دلم می خواست یک وبلاگ داشتم هذیان هایم را بنویسم...مثل همه وبلاگ نویسان دیگر! کاش مخاطبم زیاد داشته باشم اما نه...اینجا که وبلاگ موسیقی و دانلود موزیک ایرانی و خارجی نیست.پس چه کسی مرا می خواند؟ باید راه بیفتم اینور و آنور که به وبلاگ من هم سر بزنید ! زردبازی نیست؟ البته قصد ندارم بگویم که من خیلی ادیبم و ... اما خب دوست ندارم مثل یعضی ها هی عکس عاشقانه توی وبلاگ کپی پیست کنم! دوست ندارم شعر بقیه شاعر ها را کپی پیست کنم. اما خب اشکالی ندارد بعضی وقت ها...حالا از این به بعد اینجا چه بنویسم؟ اوه.... قالب وبلاگ. خیلی مهم است که برای این وبلاگ قالب پیدا کنم که به عنوانش بیاید... می دانید... من در انتخاب لباس همیشه گیج می شوم... وقتی وارد مغازه می شوم که لباسی انتخاب کنم، بین آن همه لباس. قالب وبلاگ هم عین لباس است دیگر....همیشه باید یکی باشد کمک کند برای خرید لباس. البته خب خیلی ها اینجورند،که یک نفر را می برند که کمک کند.  در مسایل حادتر هم همینطور است. مثلا انتخاب رشته،از هزاران نفر می پرسی که این رشته خوب است؟ فارغ التحصیل ها را بازجویی می کنی و ... اصلا ما انسان ها در ساده ترین امور هم باید از هم مشورت بگیریم. و امرهم شورا بینهم و مثل مجلس که... سیاست رو بی خیال. کلا بی خیال باش این چیزها جایش جای دیگری است. من که سیاستمدار نیستم. من همینجوری نشسته ام و  هر چه به ذهنم میرسد می نویسم و تنها یکی دوجارا سانسور کردم آن هم نه به دلیل مسایل اخلاقی ! که به دلیل حفظ مسایل شخصی.اصولا و گاها پیش می آید که بفهمند تو کی هستی ! و آن موقع می فهمند که تو چه خل و چلی بوده ای ! البته همه آدم ها  حداقل یک نخته کم دارند و فروید و شاید هم یک روانشناس معروف دیگر می گوید سلامت روانی یک رویاست. یعنی من و شما که الان این متن را می خوانید هر دو به نوعی سلامت روانی نداریم. حالا بعضی ها یک تخته کم دارند و بعضی چند تخته. اصولا آدم های احمق هم زیادند. اما میدانید،آدمهای احمق خیلی بهتر از آدم های بی شعور هستند. آدم های بی شعور خطرناکند. چرا چون تعمدا دست به یک سری کارهایی می زنند اما آدم های احمق دست خودشان نیست و قصد اذیت دیگران را هم ندارند نا خودآگاه حماقت می کنند. اما بی شعور ها شرارت می کنند. قول می دهم تا به حال به این نکته توجه نداشتید.

خب حالا دیگر فکر کنم مفهوم پریشان گویی را فهمیده باشید!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:2  توسط پریشان گو  |